سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ایج و شعرهای میرزا
 
قالب وبلاگ

ن *نوشتن از تو

گاهی باید که نوشت از دل شب

از سکوت تا مرز دل های شکسته

ازسقوط هنگام اوج

با صدای ناله چوبان خسته

در دمیدن با نی آزار دهنده

از تو اما

بی تو درتنهایی و آشفتگی

بین من تا آن غروبی دور دست

 

 


[ چهارشنبه 98/10/11 ] [ 10:16 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

وصف نگار ما

ببین وصف نگار ما ، چه فرقی با جهان دارد

به رنگ شب زده زلفش

ندارد روز و شب فرقی

سفیدی صورتش مثل همان یک تکه ابری است

که از خاور زند سر اندرون دل

ولی بارانی جز باران غم هرگز نمی بارد

همه خوشدل از آن رنگی که در رنگش کمان افتد

بدان ای جان من امروز

نظاره میکنم

رنگین کمان بعد بارانت

لب لعل و قد سیمین چنان هستی مثال کوه

ولی از دامن صحرا گل رخسار نمی بینم

دو چشم رنگ فیروزه نگاه بر آسمان بنمود

ولی تنها امید من رخ بی آسمانش نیست

زبان پر ز نیش او نمایان می کند زهرش

چنان بر ما زند آن را که هیچ کبری نمی پرسد

فلک از نامه ی این دل نوشته بر سر ایزد

که نام او کجا باید که ثبتی غیر از این دارد

*میرزا*


[ دوشنبه 98/10/9 ] [ 4:19 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

شعر نیمائی بنام دل
 

برادر هیچ نمیداند چه نسبت

با برادرهای

خود دارد ز آن بنیاد

پرستو نیز دگر فکر سفر در

فصل سرما نیست

تو را شاید بخواهند با تمام روز فردایش

به افاق گذرگاهی

به نام سجده طاقت

به اسم نامه ی دیکته که باید اسم غم خوانی

شب دیروز و فرداشب

من دیوانه پیمودم

رسیدم تا شب یلدا

به نام یک نمادی باز کنم نفرین

بنام دل

*میرزا*


 


[ دوشنبه 98/10/9 ] [ 4:15 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

شعر نیمائی تقدیم گل به باغبان پیر

سیاهی از دل این شب کشد رنگی به نام سرخ

درونش قالب عکسی به یاد رخ

مثال آن گلی باشد

که با رفتن ز یاد باغبان

درگیر با سرماست

درون کلبه ی این باغبان گرما فراوانی

ولی در باغ سرما دوست

گل وحشی دل خشکید

دلم قربانی این گل

مرا بار دگر شاید

ز ریشه سبز گردد آن

قلم هایم

ولی دیرتر ز فصل گل

من آن گل را که دیر آمد کنم

یکجا به تو تقدیم

به تو ای ساربان اشک

که از چشمان آن

گلدان وچشم باغبان آمد

پذیرا باش و ای گل را

ز من ای باغبان پیر

*میرزا*


[ دوشنبه 98/10/9 ] [ 4:13 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

نیمائی مهتاب

 

مهتاب را بگویید که نتابد

به شب

سرد من و تو


 


[ یکشنبه 98/10/8 ] [ 3:2 عصر ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

شعر نیمائی  میکشی مرا

 

تو آخر می کشی من را

با آن بغضی که از خود

در گلو یم جا گذاشتی از غم و ماتم


 


[ یکشنبه 98/10/8 ] [ 1:41 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

شعر نیمائی نماز بی وضو 

به دریا ی دل فرهاد

به نام عشق محبوبی

که با لحن کلامی بی سخن گوید

تو از شیرین چه میدانی

به جز آن قصه فریاد

شبی عاشق نمیخواند

نمازی بی وضوی اشک

سعادت کی کند نجوا

چو نامی از شما بیرار

زاین دنیای پر احوال


[ یکشنبه 98/10/8 ] [ 1:37 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

 ویران امید 

چو پاروی دلم بشکست
به لطف موج لبخندت
ولی دیگر امیدی نیست
که ترمیمش کنم با تو
رخ از آن خاطرم بردار
که نامت با دل من
مثل هر
طوفانی ویرانگر کند ویران
چو امیدت

 

*میرزا*

 

 


[ یکشنبه 98/10/8 ] [ 1:32 صبح ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

خاطره 
دلم در تاب گیسویت
مثال رفتن جان از بدن دانم
که با یادت همیشه خاطره
نقش قلم میزد به آن کویت
ولی در خاطر یلدا شبی سرد است
بی منزل

*میرزا*


[ سه شنبه 98/9/26 ] [ 8:48 عصر ] [ میرزا ] [ نظرات () ]

ببین وصف نگار ما ، چه فرقی با جهان دارد

به رنگ شب زده زلفش

ندارد روز و شب فرقی

سفیدی صورتش مثل همان یک تکه ابری است

که از خاور زند سر اندرون دل

ولی بارانی جز باران غم هرگز نمی بارد

همه خوشدل از آن رنگی که در رنگش کمان افتد

بدان ای جان من امروز

نظاره میکنم

رنگین کمان بعد بارانت

لب لعل و قد سیمین چنان هستی مثال کوه

ولی از دامن صحرا گل رخسار نمی بینم

دو چشم رنگ فیروزه نگاه بر آسمان بنمود

ولی تنها امید من رخ بی آسمانش نیست

زبان پر ز نیش او نمایان می کند زهرش

چنان بر ما زند آن را که هیچ کبری نمی پرسد

فلک از نامه ی این دل نوشته بر سر ایزد

که نام او کجا باید که ثبتی غیر از این دارد

*میرزا*


[ سه شنبه 98/9/26 ] [ 8:39 عصر ] [ میرزا ] [ نظرات () ]
          شعرهای قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

قالب اشعار وبت
از این وب ها نیز دیدن کنید
آرشیو اشعار میرزا
امکانات وب


دوستانی که امروز این اشعار را خوانده اند : 0
دوستانی که روز قبل این اشعار را مطالعه کرده اند : 2
همه عزیزانی که این اشعار را مطالعه کرده اند : 8520